• خانه 

روزهای آفتابی...شبهای مهتابی

درد دلی با حضرت استاد

12 فروردین 1405 توسط Maryam

درد دلی با حضرت استاد

شاید برای شما «حضرت استاد » نامی  آشنا نباشد اما برای شاگردان درس خارج حضرت آقا ،  پر آوازه  است …

  حضرت استاد

رهبر عزیزتر از جانم هیچ‌میدانی چقدر دلتنگیم‌

بخدا که از بعد از کرونا ،دلتنگ کلاسهای درس خارج و آن احادیث اخلاقی اول درست بودیم 

مدام خدا خدا میکردیم ، پیام شروع کلاسهایت برایمان بیاید  و آن چهره ی نورانی را بعد از مدتها از فاصله نزدیک می‌دیدیم ، که به هنگام ورود به مجلس درس ملیحانه می‌خندید و با خودش صبح بخیری به شاگردانش روانه میکرد 

حقیقتا طلاب خواهر درس خارج آقا ،خوب می فهمند ، آن چهره ی خندان احوال پرس و دست کریمانه ای   که قبل از جلوس بر کرسی تدریس ، به سمت خواهران بلند می‌ شد یعنی چه⁉️

وآن حس غرور که چقدر آقا حواسش به همه چی هست حتی به ما خواهران در کلاس درس که یه گوشه ای نشستیم و با یک دست حجاب گرفتیم وبا دست دیگر تلاش میکنیم از مباحث حضرت استاد نت برداری کنیم …

در میدان انقلاب ،پای رزم شبانه بودیم که شاعری از آخرین دیدارش با رهبر شهیدمان در محفل شعر چند وقت پیش سخن گفت  آنجا بود که بغضم ترکید ..ای کاش ما هم شاعر  بودیم تا به محفلت دعوت می شدیم 

آه از این درد ….. و از این دلتنگی …

میدانم 

خوب میدانم که رهبر شهیدمان به بالاترین درجه سعادت رسیده است و همچو جد بزرگوارش 

فـزت بـرب الکعبـه   شــــده است.  اما این قلب است دیگر چه می شود کرد شکسته شده و فغان از این شکستن

که دهم ماه رمضان چقد شبیه دهم محرم شد

 

 

 نظر دهید »

شهید محمد دالوند

07 شهریور 1404 توسط Maryam

✍️امروز یه داستان جالب از جنگ تحمیلی ۱۲ روزه براتون دارم 

تو روزهای اول جنگ یکی از جاهایی که مربوط به سپاهه، یه خودرو نظامی هدف حمله قرار می‌گیره
برای جابجایی این خودرو نیاز به جرثقیل بوده
ظاهرا اون موقع سپاه جرثقیل در دسترس نداشته و نیاز بوده فوراً اون خودرو جابجا بشه
برای همین به یک راننده جرثقیل خصوصی زنگ می‌زنن و ازش می‌خوان که این کارو براشون انجام بده (این راننده نه ظاهر انقلابی داشته و نه اون موقع رغبت زیادی برای انجام این کار)
وقتی که میاد کار رو می‌بینه

میگه : من برای جابجایی این ۳۰ میلیون می‌گیرم
بچه‌هایی که مسئول این کار بودند خیلی باهاش حرف می‌زنن که کمتر بگیره چون  بودجه در دسترس نداشتن ظاهراً ، اون راننده دیگه  آخرش راضی میشه با ۲۰ میلیون کارو براشون انجام بده .
وسط‌های کار تشنه اش میشه و از بچه‌ها می‌خواد که براش آب بیارن ؛
یه لیوان آب براش میارن یه قلوپ از اون آب می‌خوره، با بی‌میلی بقیشو کنار می‌زاره ‌

میگه : آب خنک‌تر و بهتر ندارید ؟
شما خودتون از این آب می‌خورید ؟
میگن نه نداریم !  همینه همه مون از همین استفاده می‌کنیم .
میگه : یعنی شما واقعاً با این امکانات و با این آب دارید می‌جنگید ؟!
میگن آره .
مشغول ادامه کار میشه
وقتی که تموم میشه و بچه‌ها می‌خوان براش پولو واریز کنن میگه من از شما پول نمی‌گیرم و میره .
فرداش برمی‌گرده پیش همونا .
بهش میگن چی شد تو دیروز هم به زور اومدی اینجا، الان چرا خودت اومدی؟
میگه دیشب که رفتم خونه این داستانو برای مادرم تعریف کردم و وقتی شنید شما تو چه شرایطی می‌جنگید گفت: هر موقع  بچه‌های سپاه کاری داشتن باید براشون انجام بدی و هیچ پولی هم نگیری وگرنه شیرمو حلالت نمی‌کنم .
حالا شما هر کاری داشتید من در خدمتم .

می‌گذره تا چند روز بعد یه لانچر هدف حمله پهپادی قرار می‌گیره و دوباره جرثقیل نیاز میشه برای جابجایی .

زنگ می‌زنن به این راننده و ایشون هم فوراً خودش رو به اونجا می‌رسونه و در حین انجام کار هدف حمله پهپادی قرار می‌گیره و به شهادت می‌رسه.

آره دوست عزیز 

خدا هیچ کس رو بدهکار خودش نمیزاره

وقتی خودت رو براش خرج کنی  می خردت

محمد از پول و مادیات به خاطر خدا  گذشت و اینطوری  عند ربهم یرزقون شد…

 ولاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ

صلواتی هدیه کنیم به روح شهید محمد دالوند

 

 2 نظر
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

روزهای آفتابی...شبهای مهتابی

جستجو

موضوعات

  • همه
  • امام حسن عسکری علیه السلام
  • امام حسین
  • امام سجاد(ع)
  • بدون موضوع
  • دلنوشته
  • رهبر شهیدم
  • شهدا
  • عقاید
  • قرآن

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

پیوندهای وبلاگ

  • قران وعترت
  • قرآن وعترت
  • کانال قرآن وعترت